گرتا باور دارد که با هدف نجات خواهرش لوسی که به سرطان خون مبتلاست، به دنیا آمده؛ چرا که سلولهای بنیادی او میتوانند جان لوسی را نجات دهند. اما همهچیز برخلاف انتظار پیش میرود و لوسی از دنیا میرود و گرتا را با خلأیی عمیق و وجودی تنها میگذارد. لوسی پیش از مرگش بازیای به نام «نقشهٔ دلتنگی» برای گرتا طراحی میکند؛ بازیای که او را وادار میکند با اندوه و فقدانش روبهرو شود و مسیر واقعی زندگی خودش را پیدا کند. در این سفر، گرتا با ویل، جوانی مرموز با گذشتهای دردناک، آشنا میشود؛ آشناییای که او را با پرسشی مهم روبهرو میکند: آیا میتوان کسی را دوست داشت، بدون آنکه اول خودمان را دوست داشته باشیم؟
هنوز نظری ثبت نشده است.
اولین نفری باشید که نظر خود را ثبت میکند.